طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۰

چرخ با ما بر سر صلح و صفا هرگز نبود

بخت را هم گوشهٔ چشمی بما هرگز نبود

بسکه بر سر کردمش در دیده‌ها قیمت گرفت

ورنه خاک ره بنرخ کیمیا هرگز نبود

حسن تن زین بیش با عرض لطافت صلح داشت

تکمهٔ پیراهن و بند قبا هرگز نبود

دایم از خون شهیدان بود دستش در نگار

آن بلورین پنجه محتاج حنا هرگز نبود

دوش چون برق از گیا بیگانه بگذشت از برم

در میان گویا نگاه آشنا هرگز نبود

شیشه‌ها در جوش خون پیمانه‌ها در موج زهر

بزم مسکینان باین برگ و نوا هرگز نبود

از بهار خاطر «طالب» صفای تازه یافت

ورنه بزم باده‌نوشان بی‌صفا هرگز نبود