طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۸

بخلوت گاهی آندلبر نباشد

که چشمم حلقه سان بردر نباشد

تنم بر تیغ سر به دشنه پهلو

اگر بالین اگر بستر نباشد

ندارد شاخسار طالعم برگ

چو آن نخلی که او را بر نباشد

ندیدم در همه آفاق مردی

که دستارش کم از معجر نباشد

هر آن تن را که دیدم بود مشتاق

که افسر باشدش گر سر نباشد

بجان در زن بیاد عشق «طالب»

هر آتش را که خاکستر نباشد