خلوتم موی کشان جانب افلاک برد
باز آمیزش خلقم به تهٔ خاک برد
بسکه هرگاه بود لمعهٔ برقی بکمین
باد دزدیده ازین حاشیه خاشاک برد
دخل کونین بموری دهم ار بتوانم
شرم آنکس که مرا نام بامساک برد
من خود اینک بگل عجز فرودارم پای
کو حریفی که سرم تحفه بفتراک برد
سیر منزل بره عشق بود دست جنون
که ز هرسوی بدل قافیهٔ چاک برد
برقمار ارچه برد باختهٔ خود بدعا
پاکباز آید و وابردهٔ او پاک برد
داد بر هردو جهان میزنم و می بازم
کو حریفی که قمار از من بی باک برد
در کمین است ترا دزد سحر میترسم
که شوی غافل و او زلف تو بیچاک برد
«طالب» آن چرب زبانست که درعین عتاب
چین از آن گوشهٔ ابروی غضبناک برد