طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۶

بکام ما سزد ار جام بیغشی ریزند

گناه نیست گر آبی بر آتشی ریزند

نصیب ماست که رد گشته گرد یک جنون

بکاسهٔ سر مجنون نمک چشی ریزند

بپای گلبنی ار ساعتی بیاساییم

ز هرگلی بسرم طشت آتشی ریزند

زکوة باده چو بر خاک ریختن فرض است

خدا کناد که بر خاک می‌کشی ریزند

خدنگ غمزه لذیذست کاش «طالب» را

بسینه هردم ازین تیر ترکشی ریزند