هم از دردم دل آسودگی رنجور میگردد
هم از آهم چراغ عافیت بینور میگردد
شکونی هست با شمشیر ناز او که بر زخمش
اگر الماس بندی مرهم کافور میگردد
بزخم توبهٔ ما مرهمی از درد می ساقی
که این ریش کهن تا دیدهٔ ناسور میگردد
در عاجز کشی مکشای ای سرفتنهٔ دوران
که این بدعت میان شاهدان دستور میگردد
چه بیدردی ز ما جمعی پریشان در وجود آمد
که درداز کشور ما باز دور از دور میگردد
شراب کهنهٔ ماشیره گشت از واژگون بختی
وگر زینسان بماند هفتهٔ انگور میگردد
بدل شد چون بخط عنبر افشان زلف مشکینش
مگر مار دیار حسن آخر مور میگردد
بزودی بادهٔ غم نوش کن گر نشأه میخواهی
که این می گر بماند لحظهئی بیزور میگردد
نسیدانم چه صاحب طالعی در شهرت ای «طالب»
که لب نگشوده شعر دلکشت مشهور میگردد