دوست بکونین التفات ندارد
گوشهٔ چشمی بکائنات ندارد
گر بدهد بوسهئی برسم زکاتم
بر لب او هیچکس برات ندارد
عمر ابد پیش آرزو نفسی نیست
خضر بجز تهمت حیات ندارد
اهل تعلق ملازمان صفاتند
یکتن از اینان هوای ذات ندارد
غیرفقیرست مستحق وگدا، لیک
وصل متاعیست کو زکات ندارد
آه شود غرقه چون بگریه درآیم
باد ز طوفان ما نجات ندارد
بوسه بد آموز آستانهٔ یارست
با حجرالاسود التفات ندارد
چون قلمش تیغ بر سرست درین عهد
هرکه دل تیره چون دوات ندارد
سنگ مزارم زبسکه نرم شد از آه
نقش ملامت برو ثبات ندارد
«طالب» صافی گهر زجنس بشر نیست
هیچ کمی از مجردات ندارد