طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۵

شب هجر از دل تنگم نفس باجان برون آید

چومار از پوست آه از سینه‌ام بیجان برون آید

درآیدگر دل ناشاد من در زعفران زاری

گمان‌دارم که چون ابراز چمن گریان برون آید

ز میدان محبت کس نیابد راه بیرون شد

خروش بسملی شاید کزین میدان برون آید

نباشد کشت ما بیطالعان را خوشه و خرمن

گناه از خاک ما بی برگ چون مژگان برون آید

برون‌آید نفس افتان و خیزان ازدل تنگم

چو محبوسی که بازنجیر از زندان برون آید

کم از دینار قلبی نیستی ای دل تجرد بین

که زرین‌جامه درآتش رود عریان برون آید

سرآب و هوای بوستان خلق او گردم

که آنجاگر شررکاری گل و ریحان برون آید

بچندین ضعف گر آهی برآید از دل تنگم

بود نادر چو دودی کز ده ویران برون آید

سخن مستانه آید برزبان از خاطر «طالب»

چو طاووسی که محبوبانه از بستان برون آید

چرا غیرت نسوزد طوطیان هند را الحق

کزینسان بلبلی از گلشن ایران برون آید