چون غضب رنگ گلش بر یاسمین میافکند
شعلهٔ چشم از خجالت برزمین میافکند
چون نگارین ساعدش از داغ میپوشد لباس
دست گلچین را ز چشم آستین میافکند
فرش گل میافکند باد بهاری رنگ رنگ
سایه هرجا سنبل او بر زمین میافکند
آن گنه کارم که ثبت دفتر اعمال من
رعشه بر دست کرام الکاتبین میافکند
چرخ را دعوای سیموزر بمعدن بهر چیست
گو بغل بگشا که لعل آتشین میافکند
طبع ما گر مشت سیمی از لئیمی کرده وام
اینک اینک درعوض دُرّ ثمین میافکند
جیب و دامان ایفلک بکشا که دست مفلسم
گنجها از هر شکنج آستین میافکند
تند باد همتم صد خرمن آشفته را
میکند جمع و بجیب خوشهچین میافکند
چرخ رو به باز را آزار «طالب» صرفه نیست
خویش را گر گی عبث در پوستین میافکند