طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۳

دوش از مژهام قافلهٔ خون سفری بود

هرچند ز دل خاست سر شکم جگری بود

بی نشأهٔ سودائی و بی شور جنونی

کارم همه چون صبح دوم جامه‌دری بود

دوش از می غم زمزمهٔ گریهٔ شوقم

مستانه تر از قهقههٔ کبک دری بود

گر خردهٔ مینا بودش خاک عجب نیست

یکعمر دلم کارگه شیشه گری بود

نادیده مه روی تو غایب ز نظر گشت

دیوانه دل ما مگر از نسل پری بود

صد شکر که شد شانه‌کش طرهٔ تأثیر

آهم که زبان در دهن بی اثری بود

بوی که عنانگیر هوس بود که تا صبح

دست من و دامان نسیم سحری بود

«طالب» گل پرواز نچید از چمن شوق

او را چه‌گنه جرم ز بی بال و پری بود