طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۱

مستان فریب نرگس آن تندخو خورند

آشفتگان قسم بسر زلف او خورند

میتای می تهی شد و از شدت خمار

مستان بدان رسیده که خون سبو خورند

مردان بزیر تیغ گزارند شکر دوست

در شکوه همچو جان بلب آید فرو خورند

زآن غنچهٔ دهان نرسند اهل دل بکام

بوسی مگر ز لعل لب آرزو خورند

مردان اگر پیالهٔ زهری رسد ز غیب

خندان لب و شکفته دل و تازه رو خورند

عشاق را خراج قناعت بود لطیف

تا غایتی که رنگ بپوشند و بو خورند

«طالب» عجب عجب که بود غیر آب تیغ

عشاق شربتی که ز راه گلو خورند