طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۸

نه ز آن سان رفته از دستم که باز آن دلنواز آید

پر سیمرغ بر آتش نهم شاید که باز آید

چو وقت‌های گریه آید مضطرب گردم

بدستوری که طاعت پیشه را وقت نماز آید

ز بس بی امتیازی دیدم و می‌بینم از گردون

بلرزم بر زبانی چون حدیث امتیاز آید

چوره گم کرده کز بانگ جرس آمد سوی محمل

دلم با چنگل شاهین بیانگ طبل باز آید

بگوش آمد شب هجران زهر تار گریبانم

همان صوت حزین کز ناخن قانون نواز آید

دل محمود را گر بر گریبان بشکفد تاری

شکاف تند رو تا دامن زلف ایاز آید

چه چشم است اینکه چون سازد نگاهی خوش‌عنان «طالب»

نیازش تا سر مژگان باستقبال باز آید