جمعیت از یاد دلم آشفته سامان میشود
عیش از هوای خاطرم با خاک یکسان میشود
من مرد خواب و خوش نیم لیک از هجوم بیخودی
گاهی بسهوم آشنا مژگان بمژگان میشود
در کلبهٔ ما زخمیان زنهار لب شیرین مکن
کز نوشخندت حقهٔ مرهم نمکدان میشود
محروم میماند مرا دست از شکست آستین
از بسکه زورپنجهام صرف گریبان میشود
گویا جهان را ماتمیره داده کامشب هر نفس
گیسوی آهم بر سر گردون پریشان میشود
با این دل پژمرده و جان غبار آلود غم
گر صبح عید آید برم شام غریبان میشود
در هند شد وارونه کار از واژگون بختی مرا
زآنسان که چاک از دامنم سوی گریبان میشود
دارم ز یکمو پیکری باصد پریشانی قرین
دایم درین فکرم که چون یکمو پریشان میشود
با این بساط دود دل «طالب» نسیم نالهٔام
گر بگذرد بر گلستان نیلوفرستان میشود