طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۱

چه بامن ایندل بیگانه از وفا که نکرد

چه‌گویمت که چه‌ها کرد دل چه‌ها که نکرد

بمن بمهر بدل کرد کینه دردم نزع

هرآنکه بود بجز بخت نارسا که نکرد

فغان که رخش اثر پیشتر بمیدان تاخت

از آن دعا که دلم کرد و آن دعا که نکرد

بیاد انجمن دل بدامن مژه دوش

چه دستها که بیفشاند و رقصها که نکرد

عجب که تاج کی و افسر قباد کنند

علاج ناکسیم سایهٔ هما که نکرد

گلی که درس تبسم ز غنچهٔ تو گرفت

چه خنده‌های نمک‌ریز بر صبا که نکرد

تلاش نازکی طبع من چو دید سپهر

بتازه کردن داغم چه عشوه‌ها که نکرد

حجاب مانع «طالب» نشد ز هرزه دریغ

ندیم را که کند منفعل حیا که نکرد