گر سرم در راه او آویزهٔ فتراک شد
شکر کز آلایش دل آستینم پاک شد
تن که دور از آستان او وداع جان نمود
آب شد از شرم این معنی پس آنکه خاک شد
اینک آمد لشکر سودا بتسخیر دماغ
همنشین فکری که هر تار گریبان چاک شد
خوشدل بادت حلال ای آه کز بعد وفات
مشت خاک ما بتحریک تو بر افلاک شد
من بدین بخت شراب آلوده هر گه در چمن
تکیه بر شاخ گلی کردم نهال تاک شد
ساقی حاتم طبیعت را بدور بخت ما
چهرهٔ همت غبار آلودهٔ امساک شد
عشق مار نگ هوس بر کرد همدردان دریغ
کین گرامی شعله از افسردگی خاشاک شد
«طالب» این عقد جواهر برسر مستی فشاند
غالبا جام میش سرمایهٔ ادراک شد