دمی ز خوی تو صد کشور از رواج افتد
مبادآ نکه کسی آسمان مزاج افتد
جدا ز بزم و صراحی بخسروی مانم
که از حوادث دوران ز تخت و تاج افتد
دماغ بیهده سوزد مسیح و چرخ مسیح
چو کار دل بمرضهای بی علاج افتد
هزار طره شکنج آورم ز ابروی بخت
گر آستین ترا چینی احتیاج افتد
دهان شور تو ملکیست تنگ عرصه چنان
که گر بعمری زو بوسهٔ خراج افتد
ز چرخ کینه ستاند بخامشی «طالب»
نعوذ بالله اگر کار با لجاج افتد