طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۸

بشاخ گل ز بستان طراوت آبرو بخشد

ببرگ یاسمن از چهره رنگ از طره بو بخشد

منش جرم ستم بخشیده‌ام ایکاش ایزدهم

گناه غمزهٔ او را بچشم مست او بخشد

تکلف گر کند ساقی نهان یک جرعهٔ خونم

از آن بهتر که صد میناش را بمزو بر او بخشد

نه کامم سوزن عیسی دهد نی رشتهٔ مریم

خدا چاک گریبان مرا فیض رفو بخشد

خمار آلوده‌ام دیوانه همت ساقئی خواهم

که گر خمیازه بر جامی کشم چندین سبو بخشد

شبی با اهل طاعت بوده‌ام در گوشهٔ مسجد

خدا در محشرم جرم نماز بی وضو بخشد

بعالی همتی چون چشم خود دل بسته‌ام «طالب»

که گر صد گنج گوهر بایدم بی گفتگو بخشد