طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۱

چو آیم درفغان برق نفس درخرمن‌افتد

وگر دم برنیارم شعله در پیراهنم افتد

نگه را در ره او کام حسرت باز پس ننهم

گذار دیده‌گر بر خار وگر برسوزنم افتد

بتحریک نسیم نالهٔئی کز دل برانگیزم

گریبان‌بارها چون برگ گل در دامنم افتد

مگرهم زآب چشمم برفلک خورشید طالع را

بلغزد پای وز بیچارگی در روزنم افتد

سبکروحم چنان کآسیب نپذیرد سرموئی

دل موری اگر در پنجهٔ شیر افکنم افتد

بیادروی اوچون گلفشان سوی چمن تازم

نسیم صبحدم در دست و پای توسنم افتد

زگرد کینه سازم سینه چون آئینه‌اش «طالب»

دمی گر اتفاق دوستی با دشمنم افتد