طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۳

امید رفته بکوی توام چو از سفر آید

بهرقدم که رود حسرتیش براثر آید

بوعدها ز تو خرسند گشته خاطر ترسم

که روز مرگ من از وعدهٔ تو بیشتر آید

من و زیارت کوئی که پای دیده براهش

اگر بسنگ برآید بسنگ سرمه بر آید

نگاه خشک لب آید برون ز دجلهٔ چشمم

چو ماهیی که ز سر چشمه سر آب بر آید

نسیم وصلی و راه مشام وعده بیوئی

مگر دمی که ز تن جان انتظار بر آید

بآزمایش اگر خستگان غمزهٔ او را

دهان زخم بیوئی نسیم نیشتر آید

بشعر ناقص خود زآن بود توجه «طالب»

که طفل زشت چو یوسف بدیدهٔ پدر آید