طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲

تخم آسایش ازین مزرعه کم سبز شود

این گیاهیست که در دشت عدم سبز شود

دانهٔ عیش نروید ز گلستان ارم

ور بدوزخ فکنی تخم الم سبز شود

بخیال کف او مزرعه کاران امید

دانه بر خاک فشانند درم سبز شود

شوخی نشو و نما تخم تمنای ترا

نابجایست که ناکاشته هم سبز شود

مژهٔ اشک‌فشان را شرف شاخ گلست

کز نم چشم غزالان حرم سبز شود

روز باشد که ز خونباری این دیده مرا

دانهٔ آبله در زیر قدم سبز شود

دانهٔ مهر و وفا سبز نگردد «طالب»

ور شود سبز بصحرای عدم سبز شود