در گنجینهٔ احسان چو کفت باز کند
جیب محتاج بدامان غنی باز کند
آن کریمی که بهنگام سخا ابر بهار
پیش دست تو ز دریا گله آغاز کند
فال احسان چو زند دست سخای تو ز شوق
نقش زر از ورق گنجفه پرواز کند
آنکه مغزش بود آشفته ز مخموری فقر
می احسان تواش مست سر انداز کند
معجزش بس بود احیای شهیدان امید
عیسی جود تو چون دعوی اعجاز کند
همچو طفلی که دهان باز کند بر بستان
ابر پیش کف جود تو دهن باز کند
هر زمان بالفشان در هوس گلشن فقر
مرغ زرین زکف جود تو پرواز کند
خاک را دست زرافشان تو از نقش درم
پر خط و خال تر از سینهٔ شهباز کند
گل اقبال تو چون خنده زند لذت مدح
بلبل نطق مرا زمزمه پرداز کند
پنبه برگوش نهد ابر بدور کرمت
بسکه در مشت گدا سیم و زر آواز کند
پای برمرهم عیسی زند از لذت زخم
هرکرا ضربت تیغ تو سرافراز کند
سرکلک تو زند ناخن بررشتهٔ جان
همچو مضراب که تاری برگ ساز کند
«طالب» از طوطی شیراز بردگوی مقال
اگرش تربیت لطف تو ممتاز کند
عندلیبی است که «عرفی» بردش سجده اگر
فیالمثل روی سخن جانب شیراز کند