طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۴

بچهرهٔ دل ما گونهٔ ملال بخندد

چنانکه بر گل روی تو رنگ آل بخندد

عجب عجب که شود باز غنچهٔ دل عاشق

بگلشنی که در گل تمام سال بخندد

بیاد صبح وصال تو بارها دل من

بگلشن مژه چون غنچهٔ نهال بخندد

تبسمی اگرم رو دهد ز عیش ندانی

که گاهی آدمی از کثرت ملال بخندد

عجب نباشد اگر چون سپند بر سر آتش

ترا بصفحهٔ رخ دانهای خال بخندد

من آن فتاده ز پرواز طایرم که بغیرت

شکنج وار مرا برشکست بال بخندد

بیاد بزم وصال تو غنچهٔ دل مستان

ز چین طرهٔ ساقی قدح مثال بخندد

لباس صبح کند شام عید را بتن از بس

بذوق نسبت جامت لب هلال بخندد

تراود از لب عفو تو گر تبسم لطفی

بروی اهل گنه زنگ انفعال بخندد

خوشا شبی که بخوابم چنان شکفته در آئی

که از خیال تو گل گل رخ خیال بخندد

اگرچه نقص بود شعر در زمان تو «طالب»

ولی بناز به نقصی که بر کمال بخندد