طرازد چاک بر دامان جان درد
شکست آرد بمغز استخوان درد
برون زاقلیم این جان غم اندوز
نبیند خویشتن را شادمان درد
محبت نام گیتی را محیطی است
کران تا سینه درمان درمیان درد
زدیرین محرمان گفتی که برجاست
فلان زخم و فلان داغ و فلان درد
مرا دلتنگ در آغوش دردیست
که بوسد خون درمان خاک آن درد
دوای خضر و درمان مسیحا
بمنت شان نمی ارزد همان درد
بجوشن درشو ای گردون که بنهاد
خدنگ آه «طالب» در کمان درد