شام غم کآشوب سودای تو مغز افشار شد
نونیازان جنون را جیب دامن زار شد
عطر بر گلخن فشاندی شمله ریحان دوست گشت
ناز بر گلشن دمیدی گل نسیم آزار شد
پیش ازین تیر نگاه از غمزه پیکانی گذاشت
خنجر خونین که در عهد تو پیکاندار شد
زآن تبسم زهر نوشان ستم را در مزاج
بیخودیهای هلاهل نشأهٔ جدوار شد
گلستان حسن را نازم که چون شاداب گشت
غمزه بر اطراف او خار سر دیوار شد
گردنم را این حمایل سبحهٔ زنار بود
کز لباس شید بیرون آمد و زنار شد
داغ شو زاهد که دوش از بانگ نوشانوش ما
نغمههای زیبقی در گوش استغفار شد
تیر غم را در دلی هرگز نشان پر نماند
زخمی پیکان او هم زخمی سوفار شد
«طالب» از دریا کشیها لحظهئی باز ایستاد
هوشمند مست گشت و بیخودی هشیار شد