بهار آمدکنون عیشازغمدیرینهمیجوشد
گل شادابمهر از خارزار سینه میجوشد
بهار آمد کنون بهر نثار شاهد و ساقی
گهر چونقطرهٔخوناز لبکنجینهمیجوشد
بیاد اشگ هردم دیدها از دیده میروید
بذوق داغ هردم سینهئی از سینهمیجوشد
کنونکز مغزوی جوشبهار انستمستانرا
صباح شنبه از جیب شب آدینهمیجوشد
دلاز دل میتراود تا نمودیعکسدیداری
بجذب پرتو آئینه از آئینهمیجوشد
نهکرم پیلهٔ تاکی در ابریشم نهان باشی
مجردشو که ذوق از خرقهٔپشمینهمیجوشد
مبین در دیدهٔ خورشید بنگر در دل « طالب »
که نور ظاهر و باطن ازین آئینه میجوشد