مشربم غنچه صفت چند بفرمان باشد
لب کند دام و به عرفان ندیمان باشد
تهمت عشق مزن کز اثر ذوق بلاست
ایکه هر لخت دلم برسر مژگان باشد
غمزه چون نیش عتابی بنگاه آلاید
هر طرف دردل این شیفته شریان باشد
با پریشانی ما دورنما نیست اگر
غنچهٔ گلشن ما نیز پریشان باشد
زهر خندی نتراود ز لب عشق مگر
گاهگاهی بلب زخم شهیدان باشد
دیده در یوزهٔ اشکی که نمییارم دید
که گریبان به تهی دستی دامان باشد
خندهٔ زیر لبی خوش بود اما «طالب»
عارفی نیست که جز قهقهه ریزان باشد