طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۹

گاهی که لبت چاشنی راز فروشد

آب نمک سحر به‌اعجاز فروشد

من کشتهٔ چشمی که دوعالم دل ودین را

هر دم به ادائی خرد و باز فروشد

پرسوخته مرغی که رسد از چمن عشق

در جلوه بطاوس حرم ناز فروشد

هر نغمهٔ عیشی که زند از دل ما جوش

شیون بلب زمزمه پرداز فروشد

فریاد که در راه طلب مقصد ما نیست

آن راه که انجام به آغاز فروشد

جزدیدهٔ حسرت‌کش عاشق نتوان یافت

مرغی که ببال و مژه پرواز فروشد

«طالب» ره ما بادو جهان ذوق خموشی

آوازه بمرغان خوش آواز فروشد