گاهی که دست فتنه بشمشیر کین زند
چین های زلف را همگی برجبین زند
زهری که سرکند ز مسامات غمزهاش
صد نیش چاشنی بدل انگبین زند
در بزم سینه ها نتوان یافت جز دلم
پروانهئی که بر رخ شمع آستین زند
زیبق شود ترانهٔ داودیم بگوش
آنجا که بلبلی نفس دلنشین زند
«طالب» دمی که یار گشاید بساط نطق
خورشید و ذره برسخنش آفرین زند