طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۸

فغان که رشتهٔ آهم به پیچ و تاب افتاد

نفس بسینهٔ شوقم در اضطراب افتاد

عرق فشان گل روی که در برابر بود

که گلشن نگهم بر سر گلاب افتاد

کدام زهره جبین درگذشت از نظرم

که بحر دیده‌ام از موج آفتاب افتاد

ملول شد نفسش در نگارخانهٔ زین

ز بسکه بوسه عنان‌گیر آن رکاب افتاد

نگه ز چشم تو چون سوی بیدلان آمد

هزار جای سیه مست در شراب افتاد

بپوش از خود و از دلستان خود «طالب»

کنون که از نظرت پردهٔ حجاب افتاد