چون صبا صبحدم از گلشن جانان برسد
بمشام شهدا رایحهٔ جان برسد
تشنه لب جان بسپاریم و گلو تر نکنیم
لب ما گر بلب چشمهٔ حیوان برسد
وقت آنست که دل جلوه کند برمژگان
وز جگر شعلهٔ داغی بگریبان برسد
عالم از زنده تهی گشت کنون امیدست
که دگر نوبت تیغت بشهیدان برسد
دل خود چون بسر زلف تو دیدم گفتم
ایخوش آندم که پریشان به پریشان برسد
داد ما تشنه لبان را ندهد چشمهٔ خضر
دم آبی مگر از چشمهٔ حیوان برسد
شب دراز است مکن هرزه درائی «طالب»
تا دم نالهٔ مرغان سحر خوان برسد