طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۱

گهی که چشم تو آرایش خمار کند

کنار جیب نگه را کرشمه‌زار کند

تمام‌جوش گل و موج‌لاله‌ام‌ای‌اشگ

ترشحی که گلستان ما بهار کند

نمک‌فشان دل باغبان سیه بختی است

که زیب‌دامن‌وجیب از گل مزار کند

کرشمه تا نرسد نیشتر فشان از پی

گمان مبر که نگاهی دل فکار کند

همیشه ناخن کبکش خلد بسینهٔ باز

کسیکه در حرم عجز ما شکار کند

بعزم دل مرو از ره که‌مردان‌این‌میدان

غزای تیغ بانگشت زینهار کند

خمار مستی « طالب » ز بی شرابیهاست

وگر نه کیست که هشیاری اختیار کند