طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۷

رسید آتش می چهره چون گلستان سرخ

بخون مهر و وفا دست سرخ و دامان سرخ

ادب نداد اجازت که پیش لعل لبش

بخون خویش کنم پنجهٔ چو مرجان سرخ

خوی جبین منش گونه‌ئی بعارض داد

وگرنه روی خجالت نبود چندان سرخ

جفای عیدی ما نیست غیر ازین که کنیم

بخون دیده سر انگشتهای مژگان سرخ

فغان که آتش دل آنقدر نمانده بجای

که تیر غمزهٔ او را کنیم پیکان سرخ

نمانده در تن گل بی رخ تو چندان خون

کز آن شود سر منقار عندلیبان سرخ

بخون دل زده‌ام غوطه تا بگردن و خلق

گمان برند که دارم زه گریبان سرخ

شکفته باد گلستان معنی «طالب»

کز اوست روی سخن‌گستران ایران‌سرخ