طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۳

درد است سزاوار دل زار و دگر هیچ

عشق است بدیوان عمل کار و دگر هیچ

امروز مرا درد طلب سوخت که در عشق

من بودم و دل بود و غم یار و دگر هیچ

گفتم که وجود از چه شمار است خرد گفت

باغیست در او یک گل بیخار و دگر هیچ

گه پر کنم و گاه تهی دیده چو دولاب

اینست شب هجر توام کار و دگر هیچ

گفتم که بسودای تو ای عشق چه سود است

بگریست بافسوس خریدار و دگر هیچ

گفتم دم نزع ای دل بیمار چه خواهی؟

گفتا قدری شربت دیدار و دگر هیچ

دامن ز کف خار کشیدم سمنم گفت

اینست نصیب تو ز گلزار و دگر هیچ

گفتم چه گنه باعث بیزاری یار است

آزرده دلی گفت که آزار و دگر هیچ

از خوردن خون منع مکن چشم سیه را

پرهیز بود آفت بیمار و دگر هیچ

گاهی که کشم گوشهٔ دل سوی کتابت

مجموعهٔ نسیان بمیان آر و دگر هیچ

مادر حرم و دیر نماند آنچه ندیدیم

زاهد تو چه دیدی درو دیوار و دگر هیچ

دل صاف کن از رنگ تعلق که نماید

معشوق ازین آینه دیدار و دگر هیچ

حفظ تن خود می‌کند از آتش دوزخ

زاهد همه خود راست پرستار و دگر هیچ

ما و خط سبز تو که زخم دل ما را

اصلاح کند مرهم زنگار و دگر هیچ

«طالب» ز متاع دو جهان حسرت یار است

جنسی که توان برد ببازار و دگر هیچ