چیست گفتی، بدلم غیر تمنای تو چیست
جز هوای تو چه جز آتش سودای تو چیست
فکر امروز تو در کار من آزاد دلست
نیم آگاه که اندیشهٔ فردای تو چیست
چشم بیچاره بحیرانی خود مشغولست
دل شناسد که بجان ذوق تماشای تو چیست
خاک را میل ببالا نبود حیرانم
که مرا اینهمه دل مایل بالای توچیست
من خود از شوق ملاقات تو در پروازم
ای اجل این همه تعجیل و تقاضای توچیست
چه بود کین تو ای چرخ که مهرت اینست
صاف مینای تو این دردی صهبای توچیست
آنکه خائید سر انگشت ندامت همه عمر
کی شناسد مزهٔ حسن سراپای توچیست
فیض جان داروی غمهای تو من یافتهام
توچه دانی که بجان لذت غمهای توچیست
کاش غمهای تو از رخ بگشایند نقاب
تا شود فاش که حال دل شیدای توچیست
جز هنر نیست گناهی فلکا «طالب» را
آخر از وی سبب رنجش بیجای توچیست