طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۲

فال عشرت میزنم بازم هوای گلشن است

روی پروازم بصحن دلگشای گلشن است

در صبوحم چون نیارم یاد از صبح چمن

جام می آئینهٔ صورت نمای گلشن است

ریختم کز خون گلشن خونبهادارم بدشت

قطره‌ئی از آب چشمم خونبهای گلشن است

با سموم غم قناعت کن که هرکس چون نسیم

نکهتی از گل طمع دارد گدای گلشن است

هست محروم از نگار عاشقان یعنی سرشک

هرکرا برکف گل رنگ حنای گلشن است

رو نمای گلشن از جانان مخواه ای باغبان

التفاتی کن بگلشن رو نمای گلشن است

هرکه دارد روی گرمی در چمن بیگانه نیست

گر سموم ازدر درآید آشنای گلشن است

پر بساز و برگ نازان بود در گلشن بهار

گو بساز اکنون به بی برگی سرای گلشن است

غنچه را مشکل بآسانی گشاید روزگار

تا نسیم صبحدم مشکل گشای گلشن است

منکه از راحت ملولم چون دل «طالب» مرا

کنج محنت خوشتر از عشرت سرای گلشن است