طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۱

من دم ز جور اوزدم اوهم زداد گفت

زهرم ز چشم داد و ز لب نوشباد گفت

درگوش جان گرفتم و بردل گره زدم

هر نکته‌ای که صوفی صافی نهاد گفت

چون خاک روبی نفسم نوح وقت دید

آه مرا نمونهٔ طوفان باد گفت

شیرین نکات او همه شد صرف بیکسان

تلخی که گفت بامن نیک اعتقاد گفت

«طالب» نداشت پاس ادب در بیان شوق

یعنی سخن ز مرتبهٔ خود زیاد گفت