تا چاشت سبوحی زدنم راسببی هست
یعنی که ز شب در بغلم نوش لبی هست
عمریست که یکره من اندوه گزین را
در دل نگذشتست که عیش و طربی هست
ما گریه بوقت سحر انداخته بودیم
غافل که با اندازهٔ زلف تو شبی هست
داری سر خون ریختنی باز که امروز
بر گوشهٔ ابروی تو چین غضبی هست
کوته نکنم دست ز دامان غم عشق
تا در دل افروخته ام تاب و تبی هست
ناگه نرسد آفت دستی گره از زلف
مگشا که بهر انجمنی بی ادبی هست
«طالب» کشش و کوشش ما بی اثری نیست
مطلب بود آماده بهر جا طلبی هست