طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳

هرگز کفم معامله با سنبلی نداشت

آغوش من نصیب ز شاخ گلی نداشت

هفتم ز دست داد برون آن بهار حسن

با آنکه همچومن بچمن بلبلی نداشت

نی گل نداشت چون رخ او عارضی و بس

طاوس هم چو کاکل او کاکلی نداشت

آنجا که از لب تو سخن می‌گذشت دوش

در جوش بود نوش ولی غلغلی نداشت

«طالب» گرفت لخت دلی راه گریه ام

هرگز محیط اشک من این سان بلی نداشت