طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۹

کمند زلف تو کز پای تا بسر گره است

ز تیر آن مژه دلهای خسته راز ره است

گشایش گرهٔ کار خود ز چرخ مجوی

سپهر چون بگشاید گره که خود گره است

بباغ عشق ثمرها به خستگان مانند

همیشه نار دراین بوستان برنگ به است

پیام وصل نهان چون روان کند «طالب»

که پیک شهرت او روشناس شهرود است