طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶

مستم اینک مو بمویم در نوای تازه‌ایست

بر زبانم هر چه می‌آید ادای تازه‌ایست

گاه باران گه شفق گاهی ترشح گاه ابر

می‌کشان امروز گلشن را هوای تازه‌ایست

تا دگر جولان نگه از خون که رنگین شد که باز

هر کجا سر می‌گذارم نقش پای تازه‌ایست

گاه خونم می‌خورد گه می‌دهد خاکم بباد

هر زمان بامن فلک را ماجرای تازه‌ایست

بسکه می‌ریزم بوادی خون معصومان چشم

دامن صحرا ز اشکم کربلای تازه‌ایست

بی‌غرض مائیم و بس ورنه بتکلیف هوس

با تو هر دم مدعی را مدعای تازه‌ایست

تکیه بر فرش نوی دارم دگر در کوی فقر

پهلوی من باز نقش بوریای تازه‌ایست

مشت خاکی می‌برد هر دم ز روی تازه‌ها

عشق گوئی باز در فکر بنای تازه‌ایست

بوی خون تازه می‌آید ز شیونها مگر

در مصیبت خانهٔ گردون عزای تازه‌ایست

من کجا و مژدهٔ دیدار او «طالب» کجا

رو که این آواز بر گوشم صدای تازه‌ایست