طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲

گلخن‌نشین هجر تو میل چمن نداشت

با آنکه شمع بود سر انجمن نداشت

پیچیده بی‌تو دیده عنان نگه ز باغ

بیچاره تاب دیدن سرو سمن نداشت

عریان بحشر رفت شهید غمت بلی

ناموس عشق داشت بگردن کفن نداشت

آوارهٔ هوای تو دایم غریب بود

چون باد در قلمرو گیتی وطن نداشت

حرفی نزد حریف غمش در هزار دور

گوئی که چون پیاله زبان در دهن نداشت

حوری که حلهٔ تو ز تار حریر دوخت

گویا گمان رشتهٔ جانی بمن نداشت

بیمار حسرت تو غریبانه جان سپرد

چون شمع مرده طالع گور و کفن نداشت

پروانه را بگوی که دل دشمن تو بود

آنرا که سوختی بغلط سوختن نداشت

« طالب » بطبع نیز نجیب زمانه بود

کس در اصالت سخنش هم‌سخن نداشت