طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳

بزن به تیغ و تغافل مکن که تابم نیست

بلطف در گروم طاقت عتابم نیست

بطاق دل ز حباب سرشک چون دارم

هزار شیشه درو هیچیک شرابم نیست

در آتشش دل خود نرم نرم میسوزم

چو هیزم تر و در سوختن شتابم نیست

بباغ شعله یکی نخل موم را ثمرم

امید تربیت از فیض آفتابم نیست

بذوق خویش زنم دست و پا بقلزم اشک

وگرنه قلزم افلاک تا رکابم نیست

بیمن داغ دل و اشک لاله‌گون عمریست

که آرزوی گل و حسرت‌گلابم نیست

خیال او بنظر جلوه میکند افسوس

که همچودیدهٔ «طالب» امیدخوابم نیست