بزن به تیغ و تغافل مکن که تابم نیست
بلطف در گروم طاقت عتابم نیست
بطاق دل ز حباب سرشک چون دارم
هزار شیشه درو هیچیک شرابم نیست
در آتشش دل خود نرم نرم میسوزم
چو هیزم تر و در سوختن شتابم نیست
بباغ شعله یکی نخل موم را ثمرم
امید تربیت از فیض آفتابم نیست
بذوق خویش زنم دست و پا بقلزم اشک
وگرنه قلزم افلاک تا رکابم نیست
بیمن داغ دل و اشک لالهگون عمریست
که آرزوی گل و حسرتگلابم نیست
خیال او بنظر جلوه میکند افسوس
که همچودیدهٔ «طالب» امیدخوابم نیست