طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۸

آن آتش است عشق که افسردنیش نیست

وآن زنده کز هزار اجل مردنیش نیست

آن ساقی بلاست که صد مستمند را

خون می‌کند بکاسهٔ خود خوردنیش نیست

«طالب» بریز مهره که نرد امید را

بر باختن مراد بود بردنیش نیست