می بسر میرقصدم سر بر گریبان دل بدست
عشرتی زینگونه میآید بلی مشکل بدست
این ز راه مغز در شور است و آن از روی پوست
زین سبب عارف بدل میرقصد و عاقل بدست
کشتهٔ او شرم میدارد که بهر انتقام
در صف محشر در آید دامن قاتل بدست
دل بدست غم گرفتار است در بیم و امید
چون کتابی را که گیرد مست لایعقل بدست
بی غم هجران نیابی بهرهئی از وصل دوست
تا نکارد دانه دهقان ناورد حاصل بدست
نقد وصل و نقد جان را جای در یک مشت نیست
کاشکی مجنون نیارد دامن محمل بدست
تا چه کاخ نظم سامان میدهد «طالب» که باز
از خمیر گوهر خورشید دارد دل بدست