طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۱

هر چه در کار است سودای تو یاران را بس است

دل چه در خور حسرت دل دوستداران را بس است

جرعه‌ئی از نرگس مست تو بهر صد سماع

میکشان را گر نباشد توبه کاران را بس است

ما بهر سوئی هزاران بیقراری میکنیم

بهر شوریدن سرودی بیقاران را بس است

یک نگه کردی کفایت کن که این لب ریز جام

تا چه پردازد بمستان هوشیاران را بس است

نقش را بر آب دادی در نظرها اعتبار

این کنایت جملهٔ بی اعتباران را بس است

این لب یار است در هرگونه بامادر حدیث

همدمان این سرفرازی روزگاران را بس است

چند گوئی چند نالی لحظه‌ئی «طالب» خموش

در نظر بی قدر کردی یار و یاران را بس است