عافیت بار در این سینهٔ رنجور نیافت
خوشدلی حلقه در این در ز دود دستور نیافت
غم سرا سیمه بسی گشت بهر جانب لیک
راه بیرون شد از این کلبهٔ بینور نیافت
جگر از کاوش آن غمزه پناهی میجست
هیچ جا امنتر از خانهٔ زنبور نیافت
کعبه هر چند ز نزدیکی دلها دم زد
رخصت طوف سر کوی تو از دور نیافت
دل بی کسب هوا منظرهئی میطلبید
سالها گشت و رواقی چو دل مور نیافت
عشق شمعی بزیارت گه هر بالین برد
هیچ سر کام رواتر ز سر گور نیافت
کعبه بگذاشت دلم راه خرابات گرفت
چکند فیضی از آن منزل معمور نیافت
راحتی کز دم تیغ تو مرا حاصل گشت
زخم در عمر خود از مرهم کافور نیافت
بمکیدن همه خود کام گرفت از لب خویش
هیچ طوطی مزهئی از شکر شور نیافت
همچو «طالب» کم هر نشاه و مستی نگرفت
هر که کام دل از آن نرگس مخمور نیافت