هم نشینم با دل افکار خود یارم خوشست
انتخاب زخم کاری میکنم کارم خوشست
گر بهیچم میخرد گر کم ز هیچ آن دلفریب
میفروشم خویش را آری خریدارم خوشست
خوابگو نزدیک مژگانم میا افسوس نیست
صحبت یاران با چشمان بیدارم خوشست
خویش را هم نیستم مایل که بینم سال سال
گرچه بدمنظر نیم چون صبح دیدارم خوشست
درد دین دارم ولی ناموس کفرم غالبست
سبحه را منکر نیم اما بزنارم خوشست
از تن آسائی سر هوئی ندارم شکوه لیک
با گل آشفتگی پیوسته دستارم خوشست
مرد سیر گلشن آب و هوا «طالب» نهایم
راه در منما مرا صحبت بدیوارم خوشست