طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴

مارا بچرخ دوستی آب و روغن است

زین دوستی چه طرف توان بست روشن است

زین ننگ دارم چمن دوستان بلی

گلهای ناشکفته در این سبز گلشن است

موران خاک را چه تمتع ز کسب چرخ

یک‌خوشه چون ذخیرهٔ این هفت خرمن است

اکنون که گشت گوشهٔ زندان وطن مرا

آزاد کردنم به غریبی فکندن است

ای چرخ پاس نسبتی آخر نگاهدار

تو توسنی و طالع ما نیز توسن است

بی‌حاصلیست حاصل ناصح ز پند ما

بادش بدست باد که آتش نهادن است

آزادگیست خاصیت نشأهٔ شراب

حیرانم از قرابه که طوقش بگردن است

زنجیر پای شد من عزلت پرست را

زنجیره‌ئی که تعبیه بر عطف دامن است

چشمی که آیدش بنظر زخم کاریم

ابری شود بگریه اگر چشم سوزن است

شور جنون عشق بدامن رساند چاک

پیراهن مرا که گریبان ز آهن است

«طالب» شب فراق ز قرب جوار دل

گوشم چو بزم ماتمیان پر ز شیون است