طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۶

نو گلی دارم که صد آئینه رو حیران اوست

سنبلی دارم که صد گل بنده و قربان اوست

چشم نرگس گرچه بر روی سمن گردید باز

همچو من حیران پیوند گل و ریحان اوست

چون دلم علم پریشانی نداند بر کمال

عاقبت شاگرد زلف بی‌سر و سامان اوست

از برون پروانه سوزد وز درون بلبل بلی

هر کرا دردیست در دل سوختن درمان اوست

عالمی روزی خور خون‌دلند از خوان عشق

قاف تا قاف جهان شرمندهٔ احسان اوست

در نظرها گرچه بی وزنست مینای سپهر

با دل عاشق مسنجیدش که کسر شأن اوست

نقش گردون را بسازم محو کین خال کبود

در حقیقت یادگار سوزن مژگان اوست

کسب همواری کند گر طبع «طالب» دور نیست

چون درشتیهای خوی آسمان سوهان اوست