بنمود زهر چشم و رخم زرد کرد و رفت
وین آتشین طلسم مرا سرد کرد و رفت
نگشوده شست چشم کمان دارش از کمین
تیر نگاه او ز دلم گرد کرد و رفت
بالشگر شکستهٔ زلف از کمین بتاخت
لختی بجان شیفته ناورد کرد و رفت
آورد زیر تیغم و از ننگ خون نریخت
خود را بدین بهانه جوانمرد کرد و رفت
چون طبل شادیم تهی از درد بر نیافت
چون نای ماتمم همه تن درد کرد و رفت
عقلم بجا و هوش بجا دل بجای بود
زین همدمان بیک نفسم فرد کرد و رفت
«طالب» چو دید کز سفر عشق چاره نیست
از نقد عمر فکر ره آورد کرد و رفت