آنکه شرم از دامن قاتل کند چنگ منست
و آنچه بر گردون نماند خون بیرنگ منست
این کدورتها تمام از دست طالع میکشم
من یکی آئینهام بخت سیه زنگ منست
شرط عشق این بود کز دورش ببینم جان دهم
گر دمی تأخیر شد جرم از دل سنگ منست
راست پیوند است با ما چشم الوان حسرتم
گرچه هر مویش بصد رنگست یکرنگ منست
در شب سودای او بیهایهوئی نیستم
سینهٔ نالان من مرغ خوش آهنگ منست
گه زنم بر تیغ سر گاهی کشم تنگش ببر
این طریق صلح من آن شیوهٔ جنگ منست
بیکدورت جسم موری در جهان نگذاشتم
هر کجا بینی نشانی از دل تنگ منست
صد بیابان نیم کامم بود در شبگیر شوق
وین زمان از پا بیا اقرار فرسنگ منست
«طالب» از آشوب غم پیشانی پرچین بخر
شاد پیش طرف ابروی پر آژنگ منست